تبليغاتX
تنهاترین تنها
ا اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از گل تویی مفهوم و معنایش

در دادگاه عشق ...
قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ،
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:48 نويسنده روژین |

به دیدارم بیا هر شب سری اول انیمیشنهای عاشقانه
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
 
 
 
 
 
 
 
+ تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:10 نويسنده روژین |

 

سایه های انتظار:

 

سالهاست منتظرم برگرده اما از چشای خیسم خبر نداره
تو تنهایی میمیرم همیشه که گریه هم به حالم اثر نداره
میدونم که روزگار یادم رو با گذشتن زمان ز یاد تو برده
میدونم خش خش برگهای زیر پات واسه همیشه مرده
از وقتی سهم من از لمس گرمی دستای تو کرده طردم
غربت نشین ساحل تنهایی خویشم که همیشه پر دردم
هرشب به بهونه ای برای خوشبختیت دعا میکنم شبونه
اما تو دلم بیصدا میگم کاش برگردی که دلم نیمه جونه
همیشه در تنهایی دنیا مردم که عاشق بودن گناهم نبود
در این زندگی سراسر عذاب جز تو هیچکسی پناهم نبود
تن به کوچه های حسرت بارون میدم که شاید تو بیایی
بگو کجا برم که از دوری تو لحظه ای نمیرم تویه تنهایی
از چشات خوندم که میگفتی نگاهم چشم براهت میمونه
از سایه ها بودم که دل مردن رو تعبیر خوابت میدونه
بگو که کدوم چهره ی پلید شب تویه نگاهت خونه کرده
کی بود میگفت دوسم داره اما حالا من رو ویرونه کرده
من در حصار نگاه سایه های سرد به تو میاندیشم هربار
اما تو نام من رو بر لب میاری تنها به عادت و تکرار
لونه کرده نگاه بی امنیت سایه ها در این غربت سرد
تنهایی هم بی توجه به چشمای گریونم من رو طرد کرد
حرف منتظرم بمون که برمیگردم برا من شده حرف آخر
از وقتیکه رفتی و دیگه برنگشتی دلم مردن رو کرده باور
خیال نمیکردم که با گرفتن آغوش گرمت اینجور بمیرم
برای گم شدن توی ترانه ها وقتیکه نیستی من بگیرم
خیال کردم که با رفتن تو خاطراتت نیز از پیشم میرن
اما افسوس خیال باطلی بود که خاطراتت از یادم برن
بدتر از پیش به تو و خاطرات عاشقانه تو دلبسته شدم
خودم رو میکشم چون از زندگی و خاطراتش خسته شدم
دست نوشته اي از مسافر غريب جاده...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:54 نويسنده روژین |

     شکسته تموم بال و پر من         مرده تموم خیال و باور من

                             این سکوت سرد و مبهم

                                         شده تنها یادگار همسفر من

                                                       قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                     مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:19 نويسنده روژین |

با صبر وسکوتم حداقل به خودم ثابت میکنم که عاشق عشقم پرازحرفهای تازه.....برات هر شب توی خلوتم یه دنیا

حرف دارم که فقط میتونم به دل تنهای خودم بگم....صبر دلم من را سرمست می کنه  مبارزه هرلحظه با فریادی که بر قلبم خنجر میزندتا رهایش کنم وبازپیروزی سکوت به من لذتی میدهدکه اگرفریادزنم وبرزخمهایم مرهم بگذارم شاید چنین ارامشی نداشته باشم......گاهی درخود ارام می گریم ولی باز هم صبورم .....

 

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:33 نويسنده روژین |

 

چشمان‌ات راز ِ آتش است.

و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.

و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه  تو آغاز شدم.

                                                                      

+ تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:14 نويسنده روژین |

http://www.m0zhgan.blogfa.com/

http://www.m0zhgan.blogfa.com/